Saturday, December 19, 2009

خون خدا


کودک می شوم باز
ده ساله ام
رخت سیاه پوشیده ام
و بوی چای دارچین می دهم

با یک نوحه از خواب بیدار می شوم
صدایی که پرسوز از تو می خواند

صدا انگار تارهای روح مرا نواخته باشد

در من لانه می کند

با من می ماند

...

باز محرم است

ماه تو است

از خواب می پرم

صدای نوحه می آید
تو ای آن غرقه به خونی که بزرگ شهدایی
...
مریم
2محرم1431
آمریکا

Friday, December 18, 2009

کفشهای قرمز


اگر رویای شیرینی دیدی مرا هم خبر کن.
من دلم تنگ میشود این روزها برای پشمکهای صورتی و گنده پارک کودکی هایم
دلم تنگ می شود برای آن یک جفت کفش قرمز کودکی که هزاربار به خیال خوش رفتن به سرزمین زمرد به هم کوبیدمشان.
اما هیچ شیری با یک قلب پارچه ای به سراغم نیامد.
هیچ مترسکی حتا همراهم نشد
من دلم تنگ می شود
دلم تنگ می شود برای تو
و نگاهت که این روزها و همه روز همراه من است
دو دستی می چسبم به یاد نگاه تو و دلم جمع می شود
می پلاسد
مثل یک بادکنک قدیمی فراموش شده زیر تخت
می پوسد و من می ترسم حتا به آن دست بزنم
می ترسم سر انگستان سرد و خالی ام
بترکاند این بادکنک پوسیده را
می چسبم به رویاهای سبک و شیرینم
اما هرچه بو می کشم
اثری از رویا نیست
هرچه هست تنها حسرت است
دلم تنگ می شود
تو
اگر رویای شیرینی دیدی
مرا خبر کن
مریم
بیست و هفتم آذر هشتاد و هشت
آمریکا

Monday, December 7, 2009

ترانه باران


می بارد
واژه می بارد
...
ذهنم را
طوفان تب با خود برد

همان وقت که
بوی شرجی پیچید
و تمام قطبنماها به سمت جنوب اشاره کرد

فریاد در گوش
چهره ها اما محو و رقصان
این گرما مغز را بخار می کند!
ذهنم را طوفان تب با خود برده
می ترسم

می ترسم
از مغزهای بخار شده
می ترسم
و به واژه پناه می برم

باران می گیرد

باران واژه

هر قطره

خنکای دردناکی است
بر سطح ملتهب ذهن

باران می بارد

باران واژه

خیسم
خیس


مریم
شانزده آذر هشتاد و هشت
آمریکا




Monday, November 30, 2009

باران


چک چک چک
باران زمین را شست
من به عصر یخبندان فکر می کنم
و به امتداد کش آمده یخهایی که روزی آب بودند
و به جریان شوینده آب

راستی
کدام باران
رد تو را خواهد شست؟

مریم
نهم آذر هشتاد و هشت
آمریکا

پی نوشت:همچنان زیر نوشته ها می نویسم آمریکا و هربار به یاد میثم خنده ام میگیرد!ولی دست نمی کشم.برای من فضاها مهم اند و با هربار نوشتن به خودم یاد آوری می کنم که هنوز مسافرم.که هنوز چمدانم توی کمد انتظارم را می کشد.که اینجا خانه من نیست.تنها مهمانسراست و به مهمانسرا نباید دل بست

Saturday, November 14, 2009

سو سو


شمعی برای من
شمعی برای تو
...
آتش زده ام تاریکی خود را با ما
به تماشا نشسته ام
کدام زودتر آب می شویم؟
من
یا تو؟
مریم
بیست و سوم آبان هشتاد و هشت
آمریکا

Wednesday, November 11, 2009

سالاد


نگاهش را از برگهای تازه کاهو برداشت:
_خوب بعد!؟
با انگشتانم بازی می کردم.گوشه ناخونها را قبلا جویده بودم و چیزی برای الان نمانده بود.کاهو بدست هنوز به من خیره مانده بود
_خوب بگو!..بعد!؟
بعدی در کار نبود.خالی بودم مثل یک برگه سفید کاغذ.کلمات از ذهنم گریخته بودند و ذهنم را خالی باقی گذاشته بودند.دلم را به دریا زدم
_خوب همین...بقیه نداره
چشمهایش انگار میان چهره ام دنبال توضیح بیشتر می گشت. به ذهنم رسید بیشتر به دنبال نشانی از یک شوخی بی نمک باشد
_صد صفحه داستان و آخرش هیچی!؟...بقیه نداره!؟...مگه میشه!؟
دستهایش به دقت کاهوها را خرد کرد.با خودم کلنجار می رفتم که بگویم.بگویم که مدتهاست خالی ام.مدتهاست دیگر چیزی ننوشته ام و خودم را پشت بهانه های رنگارنگ مخفی کرده ام.بگویم اعتراف می کنم که "او" محرک تمام نوشتنم بود و حالا که نیست نتوانسته ام هیچ جایگزینی برایش بیابم و حالا حاصل تلاش چندین ماهه ام تنها همین صدصفحه است.صد صفحه بی ته...بی ته...بی سر و ته!ااه...حالا دستهایش سر و ته خیاری را می برید
_بی سر وته!!
خیارها را پوست می گرفت
_بی سر و ته!؟من فکر می کردم که نوشتن یه جور نفس کشیدنه برات...نکنه تموم آرزوی نویسندگی فقط یه جور خواب و خیال بوده و بس؟
خواب!؟...نه!من خواب ندیده بودم نویسنده شوم.اما خیال!؟...خوب !خیال کرده بودم نویسنده می شوم.خیال هم که فقط خیال است و واقعیت نیست.چه شد!؟...دستهایش بیکار ماند .ته نگاهش یک شعله آشنا روشن شده بود.جایی این نگاه را دیده بودم.کجا؟...اوه نه!...این نگاه را وقتی دیدم که برای اولین بار تمام قصه "او" را برایش گفتم.گوشه لبم را به دندان گزیدم.گوشه ناخونها دیگر جوابگو نبود!!نه!...نه!..نه!...نگو
_نکنه بخاطر...اون
و روی او ایستاد...به خودم آمدم که سرم را به علامت نفی تکان می دهم.برای من اسم "او"اسم ممنوعه بود.کسی حق نداشت اسمش را به زبان بیاورد.باقی سوال را بلعید و ظرف سالاد را برداشت
_میدونی چیه!؟...گور باباش!!بیا سالادمون رو بخوریم و فیلممون رو تماشا کنیم
نفس راحتی کشیدم.چقدر دوست داشتم وقتی از من من می گذشت و به من رویی اکتفا می کرد.شیشه آبلیمو بدست دنبالش راه افتادم.امشب توی تخت خودم قبل از خواب به این خالی بزرگ فکر می کنم.حالا من رویی دلش می خواهد فیلم ببیند و ... راستش دلش می خواهد با فیلمش پاپکورن بخورد!
_تا اونجایی که من می دونم.مردم پاپکورن می خورن و فیلم می بینن نه سالاد!
...
...

مریم
بیستم آبان هشتاد و هشت آمریکا

پی نوشت:زیاد دنبال سر و ته داستان نباش.این روزها هیچ چیز زندگی من سر و ته ندارد

Tuesday, October 20, 2009

مثلا درد دل


این روزها گاه فقط مثل سایه از میان کتابچه های مجازی دوستان عبور می کنم
و فقط عبور می کنم
انگار حتی نوشتن آنچه در ذهنم می گذرد این سایه را محو کند

در سکوتم
حتا انگشتهایم روی کلیدهای کیبورد نمی نشیند
خسته ام
حالا تو بگو از چی!؟
از کی!؟
چه فرق می کند؟
تو خیال کن از آوارگی
روزگاری که در 360خانه ای داشتم و قراری اشاره ای کرده بودم به اینکه به عنوان ماینر مطالعات فارسی می خوانم
این ترم کار تحقیقاتی ام درباره نقش همسر است در سرنوشت زن ادیب.مقایسه ای کوتاه بین سیمین و فروغ و البته همسرهایشان.برای شناخت بیشتر سیمین و جلال مجموعه نامه نگاری هایشان را می خوانم
فکر نمی کردم خواندن آرزوهای برباد رفته یک زوج جوان اینقدر آزارم بدهد.چون می خوانی و میدانی بعد از آن چه شد.
حالا شاید فکر کنی خوب به من چه!؟
راست می گویی
قبلا که سر و سامانی داشتم و خانه ای بر ای نوشتن چرندیات ذهنی ام این بلاگ را گذاشته بودم فقط برای شعر و داستان.اما امان از آوارگی.گاهی که تنگ بیخ گلویم را میگیرد مثل امروز مجبور می شوم بنویسم
و اینطور می شود که بلاگی که قرار بود ادبی باشد پر از چرندیات می شود
کاش خانه دومی برای این چرندیات داشتم
اما نه!وقت و توان پیدا کردن خانه دیگری را ندارم
ناچار هر از گاهی همینجا چرند خواهم نوشت
حالا شاید بگویی همیشه چرند می نویسی!!خوب...شاید درست بگویی
من نمی دانم
مریم بیست و نهم مهرماه هشتاد و هشت
آمریکا

پی نوشت:الان متنی را که نوشتم یکبار دیگر خواندم.شده مثل یکی از نامه های جلال!!!این تحقیق آخرش دیوانه ام می کند