Saturday, January 28, 2012

شب بخیر کوچولو!


First of all, let me tell you that I am a survivor. I truly believe that and don't worry about me.
Second, you are all aware of my empty love life or in my Aunt's words "the lack of love life!". you also know (at least I hope you do!) that this emptiness is not because of religious status or something! It is solely and truly because of Me.
I can't connect!
honestly it's really hard for me to connect. first it was the grief, then came the memories and now no matter how hard I try ( and Oh yeah, I try!) I can't see it or feel it. I push all the memories away and try to see with fresh eyes but still...
then comes the moment (sometimes this moment is more of days!) when I wonder if it did really happened? maybe I imagined the whole thing. maybe my mind is playing a really nasty game with me. maybe I lost my mind many years ago and I don't know it!!
Then it's time for vivid dreams. yeah! and (no surprise there!) He is in all of them. and every time, I wake up my heart racing.
No! they're not nightmares. they are good dreams, actually kind of too good! and that's sort of painful and unhealthy and good and irresistible and lovely all at once!
that's it
that's how I live now
I just wanted to fill you in with my life and all

Maryam

US
1.28.2012

Thursday, December 29, 2011

butterflies


دنیای تاریکیست اینروزها.همه چیز,همه جا بوی مرگ و آتش و خون میدهد. سرت را که بچرخانی خبر شوم از هر گوشه هجوم میاورد و روحت را میجود. نمی دانم! اما چیزی در من میگوید برای رهایی از این شومی تاریک باید پی عشق گشت. شاید پروانه های طلایی طلسم تاریک درون را بشکنند
مریم
8دی90
آمریکا

Saturday, December 17, 2011

دود مان


امتحانات پایان ترمم چهارشنبه تمام می شوند و من یک ماه کامل وقت خواهم داشت برای نوشتن. برای اولین بار سعی دارم منظم بنویسم به این معنا که ابتدا شبکه داستانی تشکیل بدهم که روند پشرفت داستان را نشان دهد و من سردرگم میان نوشتنم نمانم( مشکلی که همیشه داشته ام) و البته این ترتیب کمک خواهد کرد که سریعتر بنویسم. می خواهم نوشتن دوباره دود مان را شروع کنم. همان رمانی که صد صفحه اولش را بدلیل خراب شدن لپتاپم از دست دادم و تا بحال دستم به نوشتن دوباره اش نرفته بود. داستان سید و نویسنده. داستان در میانه دهه هفتاد شروع می شود و تا انتهای دهه هشتاد ادامه دارد. هنوز تصمیم نگرفتم وقایع سیاسی را اضافه کنم یا نه. به هر حال اینها همه دردهای آشنای ماست. تم اصلی داستان بر پایه یافتن هویت است. نظر شما چیست؟
مریم
26 آذر90
آمریکا

Tuesday, November 29, 2011

Vivid!

تکرارم
من تکرار مکرراتم
درست مثل نمازی
که مادرت می گفت به کمرم بزند!
اگر مادرت را دیدی بگو
به کمرم زد آخر
و درد
نبض من است
شده ام آیه أمَن
آی معجزه ی در انتظارش مانده!
تنها تازه منی تو
طنین تو
تپش قلب من است
من
مرتعشم از تو
حرف حرف تو را از برم
و باز...
مریم
8آذر90
آمریکا
پی نوشت: خوابت را دیده بودم باز. این انگشتها هنوز به خیال گرمای انگشتانت گرم بود که این را نوشتم

Tuesday, November 15, 2011

dust and sun


سوت
سوت

سوووووووت

گوشهایم سوت می کشند

و ستاره ها
در گوشه چشمهای بی خانه ام

دوباره درد می آید
موج پشت موج

سوت سوت سوت

...

نشسته ام رو به صفحه بزرگ. شبکه خبریست و گوینده و دو میهمان برنامه گرم گفتگویند. تیتر خبری چشمم را میگیرد: هزینه حمله به ایران! گوشهای خسته ام را تیز می کنم و می شنوم. دو میهمان برنامه از هزینه های جنگ می گویند و از برنامه بهداشت عمومی کشور. " رئیس جمهور در حال حاضر باید به این نکته آگاه باشد که اجرایی کردن برنامه های بهداشتی و هزینه یک جنگ تازه همزمان در بودجه نخواهد گنجید"! گوشهایم دیگر نمی شنود. گوشهایم سوت می کشد و مرا با خود می برد

...

نشسته ام در راهروی اتاق خوابها. نور از در باز پشت سرم بر روی فرش قرمز می پاشد و من به ذره های معلق غبار خیره ام. ذره ها در هوا شنا می کنند و دستان کودکانه من پی آنهاست. راهرو بوی خاک می دهد و بوی آفتاب. جلوتر زری دم در اتاق مامیه و جدو (مادربزرگ و پدربزرگم) نشسته و به انگشتهایش نگاه می کند. صدای آژیر می آید. و کسی هر دوی ما را هراسان در آغوش می کشد. اهواز است در سالهای دهه 60 من خیلی کوچکم و این اولین خاطره زندگی من است!!

...

سر کلاس نشسته ام و درباره اهمیت خاطرات تصویری حرف می زنیم. استاد می خواهد که چشمهایمان را ببندیم و اولین خاطره زندگی مان را بیاد بیاوریم و بگوییم. من گوشهایم سوت می کشد و انگار تمام اتاق پر از بوی خاک و آفتاب می شود

...

گوشهایم سوت می کشد و من به همه آنها که مانده اند فکر می کنم. گوشهایم سوت می کشد و من به تمام خیابانهای کودکی ام فکر می کنم. چشمهایم تر می شوند و من به تمام دوستانم به خانواده ام فکر می کنم.
حس می کنم انگار هیچکدام از این دوستان تازه ام درکی از معنای جنگ ندارند من اما خوب می فهمم . من جنگ را زیسته ام. و محل بازی کودکی ام جلوی مرکز نگهداری گمنامان جنوب بود. هنوز که هنوز است تصویر جیپها با آن کیسه های پارچه ای سفید پر از استخوان در ذهنم مانده من روی زانوان پوشیده در شلوار خاکی نشسته ام. من سربند قرمز به پیشانی کودکی ام بسته ام .
من جنگ را می فهمم
.
من جنگ را زیسته ام
.
جنگ غیر از هزینه درد هم دارد. آوارگی هم دارد. مرگ هم دارد. یتیمی هم دارد. بی کسی هم دارد

...
مهمانان برنامه همچنان از هزینه می گویند

مریم
25 آبان 90
آمریکا


Thursday, October 6, 2011

Gardener


ذره
ذره
خاک

زیر ناخنها نشسته

تو
در فکر باغبانی

من اما

سالهاست گور خود را

می کنم!!

مریم
14مهر90
آمریکا
پانوشت: خوبم, باور کنی یا نه این فقط یه شعره و نه بیشتر

Monday, September 12, 2011

what did I do with my life?


میشال یکی از همکلاسی های کلاس عربی و یکی از کلاسهای روانشناسی منه. دختر 21 ساله ای که دانشجوی رشته سیاست و روابط بین الملله. امروز یکی از پستهای فیسبوکش من رو وادار به یه سفر درونی کرد. میشال از یکی از کلاسهاش نوشته بود و اینکه چطور همه همکلاسی هاش هزار و یک کار کردند و در کلی سازمان خیریه عضو هستن و به کشورهای مختلف سفر داوطلبانه کردند و اینکه تمام این ماجرا چطور اونو به وحشت انداخته. وحشت از اینکه هنوز کار مهمی تو زندگیش نکرده و نکنه اصلا دیر شده باشه و نتونه کاری تو زندگیش بکنه. بگذریم از اینکه من تو یادداشتی که بر پستش نوشتم به این نکته اشاره کردم که یادش نره اون اصلا هنوز زندگی نکرده که بخواد کار مهمی توش انجام داده باشه و یا نداده باشه. تو سن 21 سالگی هنوز خیلی زوده که اینطور وحشت کنه وحشت میشال هرچند یک وحشت بچگانه بود که از ذهن داغ جوونش بیرون میزد اما من رو به این فکر انداخت که ببینم من چکاری با زندگیم کردم. چه چیزهایی رو بدست آوردم و یا از دست دادم تو این 26 سالی که عمر کردم؟
گرچه در ابتدا جوابی برای این سوال نداشتم اما بعدتر که به ظاهر مطلب رو از یاد برده بودم جواب کم کم به سراغم اومد. من تو این سالها به غیراز تهران تو چندین شهر و کشور دیگه زندگی کردم. چهار سال از عمرم رو در آفریقا و در کشور سودان گذروندم که بی شک هنوز ارزشمندترین تجربه زندگی منه. مهاجرت کردم و به اونطرف کره زمین رفتم. مریلند ,واشنگتن,ویرجینیا,جورجیا و نیویورک رو دیدم. اولین ماشینم رو خریدم.سر اولین کارم رفتم. مالیات دادم! اجاره دادم.پول آب و برق و گاز و تلفن و تلویزیون دادم. برای اولین بار تنها زندگی کردم و از این آزادی لذت بردم و یه پله بالاتر مسئولیت خانواده ام رو به عهده گرفتم. از نه سالگی تا حالا چندین و چندبار تنها قاره ها رو پیمودم. عاشق شدم. عشقم رو از دست دادم. نوشتم. پاره کردم. دوباره نوشتم! شعر گفتم. کلی هنرهای دستی زنانه یاد گرفتم. آشپزی کردم.عاشق آشپزی شدم! نقاشی کردم. عکاسی کردم. دانشگاه رفتم. کاردانی معماری رو با معدل عالی تمام کردم. دوباره دانشگاه رفتم, اینبار در یک کشور دیگه, دوباره معماری خوندم. زدم به سیم آخر!مریض شدم. افسرده شدم.خواستم نباشم. با خودم جنگیدم. های شدن با ویتامین ب رو تجربه کردم(این خلاف بزرگمه,آخر بچه مثبت)!! خودم رو نجات دادم... و خواستم بقیه رو هم نجات بدم. رشته عوض کردم و بلاخره دانشجوی روانشناسی شدم

نمی دونم نظر شما معدود آدمهایی که به اینجا سر میزنید چیه, اما فکر می کنم برای 26 سال آمار خیلی بدی نباشه

زندگی سختترین شغل تمام وقت عالمه که 24ساعته وقتت رو میگیره, پس حالا که سر کاریم چه بهتر که نه خودمون رو و نه کارمون رو دست کم نگیریم(آخر سخن حکیمانه بود!!) اگه از اینکار اخراجمون کنن دیگه هیچکاری دستمون رو بند نمیکنه

مریم
22شهریور90
آمریکا